على رفيعى

65

تاريخ زندگانى امام صادق (ع) (فارسى)

را نزد حاضران پايين بياورد ، از وى خواست تا در مسابقهء تيراندازى درباريان شركت كند . پدرم هر چه عذر مىآورد ، او نپذيرفت . پدرم كمان را گرفت و تير نخست را به هدف زد . تيرهاى بعدى را يكى پس از ديگرى تا نه تير همه را به هدف زد . حاضران از مهارت و هدف‌گيرى دقيق پدرم شگفت زده شدند ، و هشام سخت مضطرب شد و ناچار لب به ستايش پدرم گشود ، و ما را در كنار خود روى تخت نشاند . سپس از پدرم پرسيد : آيا فرزندتان جعفر نيز به اندازه شما در تيراندازى ماهر است ؟ پدرم فرمود : ما خاندانى هستيم كه « كمال » و « تمام » را كه خداوند بر پيامبرش فرو فرستاده و فرموده : « الْيَوْم‌َاكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْاسْلامَ دينًا » « 1 » به ارث مىبريم . و زمين هيچگاه از كامل كنندگان امورى كه از ديگران برنمىآيد ، خالى نيست . هشام ، از سخنان پدرم خشمگين شد و چهره‌اش برافروخت ، سپس با ناراحتى مدّعى وحدت نسب خود با پدرم شد و گفت : مگر نسب همهء ما به عبد مناف نمىرسد ؟ پدرم فرمود : چرا ، ولى خداوند ما را از ميان بندگانش به سرّ پنهان و دانش ويژه‌اش اختصاص داده است كه هيچ احدى جز ما را بدان اختصاص نداده است . گفتگوى ميان امام باقر و هشام به طول انجاميد . سرانجام هشام موافقت كرد آن حضرت و فرزند بزرگوارش را به مدينه باز گرداند ، ليكن به مردم شهرها و روستاهاى مسير راه آن دو بزرگوار توصيه كرد با ايشان بدرفتارى كرده ، امكانات و مواد غدايى در اختيار آنان قرار ندهند . و اين نشان دهنده خشم و كينه‌اى است كه خليفهء اموى از جريان سخنرانى امام صادق ( ع ) در مكّه و برخورد پيروزمندانهء امام باقر ( ع ) با وى در شام ، بر دل داشت ، و چون در جبهه روياروى نتوانست بر آن دو بزرگوار چيره شود ، از اين طريق ، كينهء خود را عملى ساخت ؛ غافل از آنكه هر چند ممكن است مردم در ابتدا و پيش از تماس با پيشواى پنجم و فرزند ارجمندش ، به فرمان هشام گردن نهند ، ولى اين فرمان در دراز مدت و پس از آنكه مردم از نزديك با فرزندان پيامبر ( ص ) و خوى و منش آنان آشنا

--> ( 1 ) - مائده ، آيهء 3 .